|
ققنوس سياسي - اجتماعی
| |||||
|
باید برویم که خانه مان بر باد است از خود ببریم کز پی ما صیاد است فارغ ننشینیم به شب طوفانی کین شب به عداوت و جنون استاد است موضوعات مرتبط: هنری [ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 1:45 ] [ کاتب دیبا ]
فقر یعنی بیخدایی تا ابد..... عشق بازی، عاشقی با خلق بد......... از جهانی سادگی عاری شدن ........... حرص خوردن مظهر زاری شدن...... فقر عین ثروت است اما نهان.......... زیستن معقول فارغ از جهان......... فقر تعبیر درختی بی بر است......... ثروت اندوزی زنوعی دیگر است........ ما همه در فقر اسیریم، مدعی........... چشم بگشا تا ببینی ای رهی..... او که نافهم است فقیری غافل است...... ثروت اندوزی امیر لیک سائل است........ چند باید زیستن در این جهان.......... کی برد با خود ریالی زین مکان...... منکران فقر، فقیرانند و بس......... چونکه نیست فرقی میان خار و خس........ ما همه آنی در این دنیا خوشیم........ مابقی باری است که بر دوش میکشیم. موضوعات مرتبط: هنری [ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 1:5 ] [ کاتب دیبا ]
چقدر خندهداره كه خونه به دوش هم بشيم گوشه نشين سادگي خراب حال هم بشيم مامان بزرگ اينا ميگفت يه روز مياد همه ميرن تنها ميموني با خودت، چقدر بده تنها بشيم تو كوچه كوچههاي شهر، كنار هم و باهميم خيلي بده بريم خونه، از قيد هم رها بشيم دو دست وقتي باهمن چهچهشون خدائيه خدا نياره روزي رو كه زار و بيصدا بشيم منكه ترا غزل نویس ميشمرت تو لحظهها لحظه به لحظه با توأم چه خوبه مبتلا بشيم ميخوام بگذرم من از سد جدايي و سكوت سكوتا ميشكنم بيا به شهر شب بلا بشيم خوب ميدوني كه ميتونيم پس بزنيم تاريكي رو شعله بشيم و شعر بشيم، از دل شب جدا بشيم
موضوعات مرتبط: هنری [ شنبه بیست و چهارم مهر 1389 ] [ 21:42 ] [ کاتب دیبا ]
نماز بي ولايت، بينمازي است خدارا در مثل روده درازي است دلا قرب خداوندي طلب دار حريم عاشقي در عشق نگهدار امام و پيشوايت را نظر كن زبند و بست اين عالم گذر كن بياز بر بيرق عرف الهي ............! مپندار راهواري در سياهي اگر عبدي ستايش كن خدا را رها كن تا عبوديت صدا را موضوعات مرتبط: هنری [ چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 ] [ 21:46 ] [ کاتب دیبا ]
يك تبسم احساس مانده ديرينه شبي است روي ديوارك ترديد، حتم خدا را سببي است
عاقبت اين نفس تنگ به فرمايش دوست ميسرايد شعر تلخي كه فعلش ادبي است موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 2:0 ] [ کاتب دیبا ]
اين منم از سادگي افتاده در پاي شما خسته و فرسوده از شعلاي هاي هاي شما اين مني را كه خراب از هر چه احساس غمم دست گيريد چون اميدش نيست به ايماي شما صبح رفتن با من از فرداي روشن گفت پدر حاليا گم گشتهام در كوره ديباي شما سرد و ظلمانيتر از انديشه تنها شدن در غروب سادگي مانده است جا پاي شما شعر از "غلامرضا محمدي" موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 1:6 ] [ کاتب دیبا ]
خدا جون صداما گوش کن من از زمونه خستم من دل بریده از تو بي تو در خودم شکستم من من، من غريبه با يه بغچه پر ز حسرت گوشهاي نشسته روي زانوي عبادت ميخواد امشبا بشينه توي كوچه باغ چشمات كه شايد بگيري بازم دست سردشا تو دستات
موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 1:1 ] [ کاتب دیبا ]
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی زسمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که سبزتر از هزار بار بهار کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی
موضوعات مرتبط: سياسي، اجتماعی، هنری، طنز وخواندنی، ورزشی [ سه شنبه پنجم مرداد 1389 ] [ 18:20 ] [ کاتب دیبا ]
ساکن، اما بیقرار رفتنم ساکت اما خیس هیهات گفتنم
خندهام را پيچ و تاب افتاده است زخمي اما نيست ردي بر تنم شب شراب آلودهام روز در خيال كي؟ كجا؟ جام توهم را بشكنم موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 ] [ 18:16 ] [ کاتب دیبا ]
[ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 19:43 ] [ کاتب دیبا ]
،،،، ------------------------------------------------------- تمام شهر را امشب شراب آلود می خواهم من امشب از خدا دورم، ترا مترود ميخواهم من امشب را كه خيسم از نماز بيسرانجامي ترا رقصاتر از آتش، ترا چون رود ميخواهم من از پرواز ققنوسي، من از پندار اعجاز خيس خراباتيترين عاشق، ترا محمود ميخواهم من و دنيايي از رفتن، در اين بيگاه نامردي نميدانم چرا اما، ترا مسعود ميخواهم ****** شعر """/ غلامرضا محمدي ----------------------------------------------------------
موضوعات مرتبط: هنری، اقتصادی [ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ] [ 18:54 ] [ کاتب دیبا ]
در سرانجام زمين ميبينم كه دگر نيست كسي فكر كسي
زده است دست تفعل باز هم روي ديوارك پوست طرح خسي در سرانجام،سرانجام شب است و شب از هر چه عطوفت عاري مرثيه ميدمد از ناي زمين و سر انجام غزل بيماري در سرانجام دل خسته ما، خانه بر دوش خدايي دور است پاي ما در دم رفتن در گل، گل خواب رفته گلي مزدور است در سرانجام كسي با من نيست، بامن، از من كسي ايمن نيست تن بي جان به خاك ميميرد در شبي كه به تن پيرهن نيست شعر از " غلامرضا محمدی//
موضوعات مرتبط: هنری [ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 21:40 ] [ کاتب دیبا ]
ای به دریا گشته غرق تعبیر کن آنچه آموختی به عمر، تفسیر کن هیچ مگو فردای ما را کار نیست این به جز تدبیر یک بی عار نیست دست برآر و همت از بازو طلب یاد حق هر لحظه کن، شکر گاه شب شب شراب سادگی را نوش کن پای محراب عقل و دل مدهوش کن شب نشین کوچه های بیدلی چند به کنجی زندگی در بندگی خیز و زنجیر از پر و بالت بگیر زخمه پرداز و برقص، در رقص بمیر زندگانی تا خدا سرمشق توست از زمین تا اوج رفتن حق توست این نیستان نی زمانی باغ بود؟ در نیستان، نی نوازی را چه سود چندبه کنجی غرق غم،در درد و رنج گاه بزم است، تار بزن در چار و پنج خیز که فردا را خدایی است و امید نا امید جز اشک ز دوران ها نچید۰۰ شعر " غلامرضا محمدی "
موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 ] [ 1:29 ] [ کاتب دیبا ]
ما زخمه در اندیشه بادیم اگر گوش کنید بغض آزیده به دادیم اگر گوش کنید شعر دردیم که از نای زمان میخيزيم بن هر فعل و نهاديم اگر گوش كنيد واژهايم در طپش ثانيهها سرگردان خسته از باد و مباديم اگر گوش كنيد شعلهايم در دل خاكستري خاك، نهان زخمي از تيغ عناديم اگر گوش كنيد شهر تاريك زمين، تنگ براي ماندن تن به ديروز نداديم اگر گوش كنيد ماندهايم سخت در انديشه فرداي دگر تشنه اذن جهاديم اگر گوش كنيد شعر از " غلامرضا محمدی "
موضوعات مرتبط: اجتماعی [ چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 ] [ 18:49 ] [ کاتب دیبا ]
پشت در، پشت دريچه نفسي ميشنوم قصه همدلي و عشق ز كسي ميشنوم آنچه در حكم غزل بر لب دريا جاري است من به ترفند خيال در قفسي ميشنوم ياس را حكم به فرجام حجابش دادند نيست عدالت به زمين را ز خسي ميشنوم عاقبت،عاقبت دست به دامان خدا بايدشد اي انسان خدا را من از دادرسي ميشنوم شعر" غلامرضا محمدی " موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 0:17 ] [ کاتب دیبا ]
يك شبي را شعر نو سرداد دل مرغ عشق را از سرا پر داد دل
تا سحر صد باده را ديوانه كرد باده را نه ديده را مستانه كرد
رفت و چرخي در حدود درد زد طعنهها بر باور نامرد زد
گفت نه آيا شمعي و رمز حضور هر نفس در رقصي و غرق سرور
از چه بالم سوختي اي از من جدا كي؟ كجا گويم زجورت با خدا
من سراي سادگيها و غمم بر همه سر جهاني ، محرمم
تو حريمم را به آتش سوختي شعلهها بر حنجرم افروختي
ميروم تا نقشي از ازلت كشم كوچه كوچه طرحي از غربت كشم
كوس مردان خدايي بشكنم با خدا گويم كه اينك اين منم
در عتاب از بند و تحقير و جنون ميزنم طرحي به محراب رنگ خون
تا ابد از عشق بري، ديوانهام با جهاني همدلی، بيگانهام
شعر نو خواندم من و ياقي شدم پر كشيدم تا ابد باقي شدم
.......................... شعر " غلامرضا محمدی " ...................................................
موضوعات مرتبط: هنری [ چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ] [ 0:36 ] [ کاتب دیبا ]
گفته بودیم به میدان جهاد با کفنیم سر اگر قیمت عشق است به آنی فکنیم من و ما در طپش ثانيهها رقصانيم به مراد ار نرود چرخ ، ستونش شكنيم دل رنجور زنامردی خلف طوفانی است ......؟؟؟ ...... !!!! دلنوشته " غلامرضا محمدی " ادامه اين شعر را به ذوق خود كامل كنيد
موضوعات مرتبط: هنری [ پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388 ] [ 22:17 ] [ کاتب دیبا ]
|
|||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | |||||